تبليغاتX
گوشه تنهایی
گوشه تنهایی
به نام آنکه هستی نام از او یافت 
قالب وبلاگ

   خوب این هم آخرین امتحان ترم اول. دیگر درس و دانشگاه و ... برایم مهم نیست. نه وقتش را دارم نه حوصله اش را نه انگیزه اش را و نه هیچ چیز دیگرش را. فقط منتظرم درس تمام شود و بعد از سالها از دنیای نیمه مجازی دانشگاه وارد دنیای واقعی بشوم و شیرینی ها و تلخی های آنرا با تمام وجودم حس کنم چرا که زندگی کردن در دنیای واقعی خیلی بیشتر به من می آموزد تا دانشگاه.

   با تمام وجود منتظر رهایی از پشت میله های نامرئی دانشگاهم.

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 14:36 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   حدود سی و چند سال سن دارد زن و بچه دارد این یکی دانشجوی ارشد است اون یکی مسئول فرهنگی فلان جاست. نماز میخواند بچه هیئتی است روی مادر و خواهرش تعصب دارد از اقوام غیور کشور است. ریش سفید محل است جای پدر که نه جای پدر بزرگ مرا دارد. معلم است استاد دانشگاه است و و و ...

   اما کافیست اتفاقی برخلاف میلش باشد یا کسی اعصابش را خورد کند آن وقت است که زمین و زمان را به هم می دوزد و به خواهر و مادر کسی رحم نمی کند و اگر تا آخرش باشی می بینی که دایره المعارف کاملی است از فحش ها: چه «ک» دار چه غیر«ک»دار.

   عجیب اینجاست که بعضی هم شوخی شوخی یا سر یک مسئله کوچک فردی را خواهر فلان یا مادر فلان و ... می خوانند. مثل آب خوردن. خلاصه زیاد شده اند کسانی که دهانشان همیشه بوی تعفن و لجن می دهد.

   واقعا متاسفم... باید کاری کرد.

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 12:21 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   اگر با تونیستم. اگر از تو نیستم. اگر روزی یک لحظه هم آن طور که تو می خواهی نیستم. اگر در پیچ و خم زندگی مانده ام و چیز های کوچک مرا حسابی سرگرم خود کرده اند. اگر فقط از تو دم می زنم. اگر به اندازه یک لیوان آب خوردن هم یاد تو نیستم ...

   اما سرورا!

   گوشه قلبم و گوشه ذهنم از تو نوری است که می دانم و مطمئنم که روزی می آیی و این صفحه از تاریخ را ورق می زنی و در آن شک ندارم.

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 15:45 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   آخرین برگهای درختان دیگر تاب ماندن روی شاخه ها را ندارند. زردرو و نیمه جان دعوت زمین را اجابت می کنند. فصل سرما در راه است و یلدایی دیگر در پیش. و من همچنان به تنهایی خود فکر می کنم تنهایی غمی است که دل من سالهاست او را مهمان خود کرده است. همیشه به تنهایی خودم فکر می کنم و مطمئنم کسی آن بالا هم به تنهایی من فکر می کند.

   در چنین فصلی ناگهان تو از راه می رسی و در گوشه تنهایی من قدم می گذاری.

   به گوشه تنهایی ام خوش آمدی.

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 12:16 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]
   ساعت شانزده و بیست و هفت دقیقه توی دانشکده توی سایت نشسته ام ...

   هنوز هم فکر می کنم زندگی افسانه ای بیش نیست.

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 16:26 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   در میان همه هیاهو ها و شلوغ پلوغی ها و توی این هاگیر واگیر زندگی و بدو بدو ها و خستگی ها ...

حالا محرم آمده.

   محرم حکایت دیگری دارد اگر به حکایتش گوش کنی.

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 12:19 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   این که در زیر می خوانید یکی از اتفاق های به ظاهر بی اهمیت اما عجیب و جالب زندگی من است.

   تابستان است. حدود سال هفتاد و هشت یا نه. با اسماعیل(داداش) به شیوه سنتی داریم یونجه درو می کنیم. از صبح  یک فکر رفته توی مخم که آیا می شود اثر انگشت آدم عوض بشود و اتفاقی بیفتد که خطوط سر انگشت آرایشش به هم بریزد یا نه؟ بعضی وقت ها فکر های این جوری می آید به ذهنم و ساعت ها به آن فکر می کنم.

   همین طور که داس توی دستانم می چرخد و یونجه ها را از پا در می آورد یهو نوک انگشت سبابه دست چپم را می برم و پوست با کمی گوشت جدا می شود. اسماعیل می آید و زخم را می بندد و می روم توی سایه می نشینم و ...

   جای آن زخم تا ابد نوک انگشتم ماند و اثر انگشتم سال هاست که عوض شده و آرایشش به هم ریخته ...

   برایم عجیب است و به آن فکر میکنم.

[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 14:40 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   این روزها حال ندارم، دل ندارم. هر کاری که فکر می کنم بتونه حالما خوب کنه می کنم اما حالم خوب نمی شه.

   این روزها اصلا اون عبدالرضایی که بودم نیستم. اگه اوضاعما برای تو که منو می شناسی بنویسم تعجب ها می کنی.

   این روزها خوب نیستم...(ناراحت)

[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 15:10 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   بعد از کلی اذیت کردن و این ور اون ور رفتن مسئولین منت بر سر ما نهاده و ما را به خوابگاه راه دادند. وسایل ها و خرت و پرت هایمان را برده و ساکن شدیم. من به اضافه سه دوست دیگر در یک اتاق.

   دوستان هم اتاقی خوبند و اهل دل و حال. امکانات رفاهی هم طبق انتظار هست و مشکلی از این بابت نیست. اما چیزی در این میان انگار کم است انگار خوابگاه شاهد چیزی داشت که اینجا ندارد. در طول آن نه ترم اقامت در خوابگاه شاهد...

   آه خدای من اینجا میثم حق وردی ندارد. خوابگاه بدون میثم راستش نمی چسبد.

[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 14:6 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   مسئله این است: بودن یا نبودن. جمله معروف شکسپیر.

   اوضاع آدم های دور و بر خودم را که می بینم می گویم می شود اینطور هم گفت: مسئله این است: بودن یا نبودن پول (توی جیبت یا توی حسابت)

   پول (لا مذهب) بود و نبودش خیلی زندگی ات را عوض می کند. زندگی ات را فکرت را دغدغه هایت را عوض می کند. حالا این به جنبه تو بستگی دارد که درست از آن استفاده کنی یانه.

   بچه هایی هستند که در به در دنبال کار هستند. دنبال یه منبع درآمد تا ازدواج کنند تا زندگی کنند اما خوب سخته. بچه هایی هم هستند که ماشین چند ده میلیونی زیر پاشونه دغدغه اصلی شان هم این است که چه کاری بکنند تا بیشتر بهشون خوش بگذره...

   در بین لباس هایی که برای مد پاره و یا نخ نما شده اند بعضیشان را از بس پوشیده اند پاره و نخ نما شده و تشخیص این دو از هم سخت است.

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 12:0 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]
   زندگی مثل عبور از یک پرتگاه هست. شباهتشان در این است که هر لحظه ممکن است به قعر دره پرت بشوی و هیچ تضمینی نیست که به سلامت به آخر راه برسی.

   هر لحظه ممکن است خطای بدی را مرتکب بشوی. خطایی که شاید روزی حتی فکرش را هم نمیکردی. اما جریان زندگی طوری است که اگر حواست جمع نباشد کم کم و به تدریج تو را سمت پرتگاه می کشاند. اگر امروز فکر می کنی که فلان اشتباه را هرگز مرتکب نخواهی شد زیاد مطمئن نباش چون ممکن است چند ماه بعد اتفاق هایی بیافتد که دقیقا همان اشتباه را مرتکب شوی. همیشه باید مواظب افکار و اعمالمان باشیم.

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 14:1 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   هجده سال پیش بود. برادر بزرگم دستم را گرفت و برد. رفتیم دبستان. دبستان مالک اشتر روستایمان.برایم جای عجیبی بود. نیمکت ها کلاس ها بوی رنگ تازه ای که به تخته سیاه ها زده بودند همه برایم دلهره آور بود برای همین وقتی برادرم رفت از مدرسه زدم بیرون آن هم گریه کنان...

   امروز برای اولین بار آمدم دانشگاه علامه. البته به تنهایی. ساختمان ها کلاس ها راهرو ها برایم عجیب و تازه هست. اما دیگر دلهره ای ندارم و موقع رفتن هم نمی خواهم گریه کنم. دیگر به چیز های عجیب عادت کرده ام به دور بودن از برادرم عادت کرده ام. اصلا من آن آدم هجده سال پیش نیستم...  اما خوب می دانم که هنوز کلاس اولم. کلاس اول.

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 16:15 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   همه ما بچه به دنیا می آییم و این بی شک از بزرگترین نعمت های خداست.

   خواهر زاده ی هفت ساله ام گه گاه با حرف هایش و با سوال هایش به من می گوید که از آن صداقت و پاکی کودکانه ات فاصله گرفته ای. وقتی که قهر میکند و دو دقیقه بعد خودش یادش می رود که قهر بوده یا وقتی که به او قول می دهم و توقع دارد تحت هر شرایطی به قولم عمل کنم یا وقتی چیزی برایش نمی خرم رک و راست می گوید که تو بدی... همه اینها به من می گوید که از سادگی کودکانه ام فاصله گرفته ام.

   راستش دلم برای خواهر زاده ام و بچه های مثل او می سوزد چون آنها هم کم کم فراموش می کنند که روزی کودک بودند و دنیا برایشان بازی بود و آنها کم کم از ما یاد می گیرند.

   ای کاش ما از آنها یاد می گرفتیم.

[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:23 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   چند روزی هست که هوا پاییزی شده و بعد چند باران شدید دیگر خبری از گرمای تابستان نمانده ...

هوا حسابی خنک و دلچسب شده و توی این هوا هیچ چیز مثل خبر قبولی ارشد نمی چسبد.

   خدا حافظ دانشگاه شاهد: دانشگاه خاطرات تلخ و شیرین و سلام علامه ...

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 17:1 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   برای موقع پیاده روی هیچ چیز مثل خواندن حال نمی دهد. خواندن ترانه آواز یا هر کلام آهنگین دیگر البته آهسته و زمزمه وار.

   مدتی هست افتادم توی خط مداحی همیشه وقتی قرار می شود چند دقیقه ای پیاده بروم یک مداحی می آید توی ذهنم. بیشتر هم سبک شور می خوانم.

   ساعت حدود دو بامداد توی خیابان امام دارم می روم خانه...باز مداحی ای را توی سبک شور شروع کرده ام. اوج که می گیرم توی دلم می گویم الان یکی را می خواست با من ذکر حسین حسین را تکرار کند. چند متر بیشتر جلو نرفته ام که از بالای دیوار مجلس قدیمی سربازی که سر پست هست سرش را بیرون آورده به من نگاه می کند و می گوید: حسین حسین حسین ...

   مطمئنم صدای خواندنم را فقط خودم می شنیدم.

[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 15:32 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   رمضان ماه مهمانی خداست. و عجب مهمانی ای! عجب میزبانی و عجب پذیرایی ای! درست است که نباید چیزی بخوری اما این نخوردن مال جسم است و روح فقط می فهمد که این مهمانی و این پذیرایی فقط در بارگاه لطف الهی پیدا می شود.

   کافیست یک سحر وقتی دعای سحر یا اذان صبح پخش می شود دل به آن بسپاری یاقبل افطار دعایی بکنی تا با اعماق وجودت حس کنی پذیرایی خدا و نوازش خدا را.

   می دانم که تشنگی قبل افطار چقدر جانکاه است اما اگر از روحتان بپرسید می گوید روزه وسط تابستان چقدر می چسبد!

[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 16:39 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   وقتی توی خیابون توی گرما زیر آفتاب داغ تابستون راه میرم و عرق می ریزم به بستنی به آب یخ به دلستر تمشک تگری فکر می کنم. به اون لحظه ای که با خوردنشون جیگرت خنک میشه...

   ولی می دونم هیچ کدوم از این ها دل آدم را خنک نمی کنند.

 

[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 15:47 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   تو را جایی دیده ام. چهره ات خیلی برایم آشناست. نمی دانم کجا ولی در پس ذهنم چهره ات حک شده...

   جایی در میان خاطرات دوران کودکی چهره ات را دیده ام. خاطرات سال های دور همان سال ها که وقتی از مادر می خواستیم قصه بگوید سریع شروع می کرد: «گونلرین بیر گونونده ...» اما پدر قصه اش فرق می کرد و همیشه قصه نمی گفت مثلا بیشتر وقتی که برق قطع می شد و از تلوزیون نا امید می شدیم دور بابا جمع می شدیم که برایمان قصه بگوید.

    همان سال های قصه های پر از اسطوره و افسانه ... از همان سال ها می شناسمت ...

   نمی دانم کجا ولی مطمئنم تورا جایی دیده ام... شاید یکی از همان افسانه های کودکیم باشی.

[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 12:24 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   گریه ام می گیرد ...

   آسمانی همه آلوده به رنگ/ مردمانی که زنند بر دل و بر جانم چنگ/ عده ای مست و ملنگ/ عده ای در وسط جنگل دنیا شده اند گرگ و پلنگ/ عده ای بس دل سنگ/

   ...و عده ای زین همه ظلمت دل و دست هاشان تنگ/

   تا بیاید آفتابی که شکافد چادر مشکی این شب را با تیر خدنگ.../ گریه ام می گیرد/ گریه ای با دل تنگ ...

 

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 15:19 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]
امروز روز قشنگیست ... روز مادر

دوست دارم دستهای مادرم را ببوسم اما حیف که لب هایم به دستان مادر نمیرسند ...

[ سه شنبه سوم خرداد 1390 ] [ 15:11 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   کره خاکی دوری کامل زده و سر جای پارسالی قرار گرفته: شب سی و یکم اردیبهشت و جواب ارشد و فردایش دوباره پارک شهر و اما رتبه این بار شصت و چهار امسال چقدر بهتر است از پار!!

   انگار فرصتی دوباره برای انتخابها و ساختن سرنوشت که همیشه نمیشود از سر نوشت.

   خدا را شکر...

[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 14:25 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   درون آدم ها همیشه یک حس هست که هیچ وقت اشتباه نمی کند و وقتی هم که کار اشتباهی می کنی این حس در قالب وجدان می آید و نکوهشت می کند. حسی از اعماق وجودت...

   روح انسان بعضی چیز ها را بی واسطه درک می کند و عقل و منطق دلیلی برای آن نمی یابد. آن چیزی که می خواهم بگویم توصیفش سخت است باید برای خودت اتفاق افتاده باشد تا بدانی...

   در یکی از شب های ایام فاطمیه خیابان جمهوری را سمت کارگر دارم پیاده می آیم. به تقاطع فلسطین که می رسم همان حس فوق الوصف به سراغم می آید. دلم می خواهد فلسطین را پایین بروم سر باز ها و ایست بازرسی ها را پشت سر بگذارم و توی بیت توی انبوه جمعیت گم شوم...

   آنجا مردی هست که با دیدنش به روضه ها بهتر دل می دهی...

[ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ] [ 14:30 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   توی خیابان ها توی بازار توی مترو توی دانشکاه و ... همه جا و همیشه می بینمتان.

   گاهی شانه به شانه گاهی دست در دست هم و گاهی ...

   باهم بودن خوب است باهم خندیدن خوبتر ...شما باهم دوست هستید... این را می دانم.

   دوست دختر یا دوست پسر...دوستی همیشه خوب است فقط خدا کند دوستیتان واقعی و صادقانه باشد.

   برای همه تان دعا می کنم همیشه بعد از نماز.

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 14:59 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   ساعت بیست و ده دقیقه توی خیابان انقلاب داخل کافی نت ...

   حالا که فکر می کنم می بینم زندگی برایم افسانه ای بیش نیست.

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 20:13 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   دیشب باران بارید...

   امروز،صبح زود بیدار شده ام. نماز و صبحانه و ...

   ساعت نه است. آفتاب بهاری از پنجره تابیده، پیراهن سفیدم را بر تن کرده ام.روی میز و صندلی دستمال کشیده ام.

   توی استکان، چای تازه دم می ریزم. موهای بلندم هم مثل استکان چای زیر نور آفتاب میدرخشند و من در آینه می بینمشان. گیتارم گوشه اتاق است تازه کوکش کرده ام. همه چیز زیر نور آفتاب درخشش دارد.

   تا چای سرد شود فکر میکنم... به خودم. هیچ کس را بیشتر از خودم دوست ندارم. شاید این خودم باشم.

   آشغال ها را دیشب دور ریخته ام و امروز حتی سطل آشغال اتاقم هم تمیز تمیز است.

   قبل از همه این ها دوش گرفته ام و هنوز مو هایم خیس است ... دیشب باران بارید.

 

[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 16:30 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   سال هشتاد و نه و دهه هشتاد باید تمام می شد. اصلا نگاه که می کنم همه خاطرات خوب من توی دهه هفتاد هست. دهه هشتاد در مقایسه با دهه هفتاد خیلی برای من بد بود و بدترین سال این دهه سال ۸۹.

   بگذارید یکی از خاطرات خوبم از دهه هفتاد را بگویم. از خاطرات یکی از عید های آن دهه. نوروز هفتاد و چهار یا هفتادو پنج.

   با لباسهای نو کوچه به کوچه و خانه به خانه توی روستا می گشتم و به عشق گرفتن عیدی هیجان خاصی داشتم. تخم مرغهای قرمز بد نبودند ولی اسکناس و سکه چیز دیگری بود چون نقد بود و مجبور نبودی برای جلوگیری از خراب شدن بخوریشان.

   جلوی خانه پیرمرد که رسیدم دودل بودم که آنجا هم بروم یا نه. پیرمرد بچه دار نشده بود و با زنش زندگی ساکتی داشتند. از فامیلهای دور بود پسر عمه پدرم. بالاخره به امید عیدی دل به دریا زدم. زنش مهربان بود و مرا بوسید. سر سفره عیدشان نشستم. پیرمرد زیاد سیگار می کشید. پس از صحبتی و خوردن آجیلی "ینگی ییلیز خیرا گلسین*" گفتم و بلند شدم. وای... انگار از عیدی خبری نبود. توی آستانه در بودم که پیرمرد از زیر قالی پانزده تومان سکه در آورد و خانمش آنرا به من داد.

   از در حیاط که بیرون آمدم نفسی کشیدم و با خوشحالی راه افتادم سمت خانه بعدی. پیر مرد اسمش اصغر (معروف به اصغرگدیک) بود. خدا رحمتش کند.

   *سال جدیدتان به خیر و خوشی باشد.

[ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ] [ 15:4 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   روی دیواری نوشته بود: درسی که ما از انقلاب گرفتیم این است که از ابر قدرتها نترسیم.

   خوب از انقلاب اسلامی ایران می شود درسهای بسیاری فراگرفت.

   مثلا اینکه: مردم دیگر حوصله کسی که برایشان کار نکند را ندارند.

   و یا اینکه: بترس از خشم مردم.

[ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ] [ 15:36 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   آفتاب تا زانوهایم می رسید. با اینکه آتشی نمی بارید چتری از باران توی دستهایم بود.

   اسم و فامیلیم یادم نمی آمد ولی پاشنه هایم مثل سیب زمینی از جورابم بیرون زده بود.

   هر چه جلو می رفتم آفتاب بالا می آمد تا کمرم  تا گلویم  تا سرم ... وقتی آفتاب از سرم گذشت بیدار شدم. رفتم توی حیاط. مادرم رخت های کثیف را در آفتاب پهن می کرد. پدرم سبزی های حیاط را آفتاب می داد.

   به خودم که نگاه کردم آفتاب تا مچ پایم بالا آمده بود ...

[ دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 ] [ 16:56 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   امروز روز تولد من ...

   پیام های تبریک از چپ و راست ...

   غافل از اینکه ...

    ... من هر لحظه از نو متولد می شوم.

[ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 17:46 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]

   میانگین عمر بشر شصت یا هفتاد سال است اما مرگ انسان در چند لحظه یا حتی در یک لحظه.(مثل همین کنکور پدر مرده که چند ماه باید درس بخوانی ولی خود کنکور در سه ساعت برگزار می شود)

   انگار سالها زندگی می کنیم تا معلوم بشود در آن لحظه آخر باید چه حالی داشته باشیم.انگار مرگ میوه زندگیست. مثل سیبی که چند ماه طول می کشد تا برسد ولی خوردنش در سه چهار دقیقه است.

   زندگی مثل پختن حلیم است که شونصد ساعت طول می کشد ولی مرگ مثل خوردن حلیم که با روغن و دارچین و شکر...

   راستش مرگ شیرین است اگر خودمان تلخش نکنیم. دوست دارم آشپزی را خوب یاد بگیرم تا موقع خوردن دستپختم آنرا تف نکنم.

   (البته فکر نکنید با این اوصاف فکر خودکشی دارم اگر هم این فکر را داشته باشم تازه آن موقع بدون هیچ ترسی می روم سراغ کارهایی که همیشه دوست داشتم انجام بدهم ولی به خاطر بعضی ملاحظات انجامش نداده ام)

   در کل زندگی خوب است اما مرگ چیز دیگری است.

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 22:37 ] [ عبدالرضا کیوانی فر ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تنهایی بده. تنها بودن بده.ولی وقتی تنها دوستت تنهایی باشه...
امکانات وب


تبادل لینک